گرگ کوچک - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 22:32
نصفه های شب که شد شروع کرده بود زوزه کشیدن. مادر بیدارم کرد. پاشو پاشو این عروست رسوامون کرد تو در و همسایه. من چشمهام رو می مالیدم و گیج به مادرم نگاه می کردم که داشت غرولند می کرد و می گفت این بچه
وسواس - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 22:32
مرد ميانسالي بود با كلاه قهوه اي لبه دار پشمي شبيه كلاههاي بره فرانسه با شكم برامده و دست ها و پاهايي كه به صورت چاق و گوشتالويش مي آمدند. موقع نشستن سلام كرده بود و مدتي طول كشيده بود تا نفس كشيدن تن
از امروز - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
آدم گاهی می بیند مثل یک بشکه قیر سرد، ساکن و سنگین و بی حوصله است.دوست دارد مثل همان بشکه قیر سرد از بالای تپه ای با بی قیدی رها بشود پایین. تمام بعدازظهر را با بی حوصلگی خوابیدم، بعد دیدم شده ام مثل یک مار زخمی که سنگ بزرگی رویش گذاش
چیتا سگ من - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
یارو پشت سرم نشسته بود. همان که گیتار می زد و یکی از آهنگهای فرامرز اصلانی را می خواند. دفعه قبل هم که به اینجا رفتم همین بود. همین موقع ها آمد و درست نشست پشت سر من. من کمی صندلی ام را چرخاندم و او بساطش را باز کرد و با همین آهنگ شر
خوان بولحسن - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
اول بار که جمله معروف سردر خانقاه شیخ بولحسن خرقانی را خواندم مقهور این همه وسعت نظر، انساندوستی و دید کم نظیر حقوق بشری این عارف بزرگ قرن چهار هجری شدم در زمانه ای که رقابتی بود مابین خلیفه های عباسی و محمود غزنوی برای حرف زدن با غیر مسلمانان کافر ش
از نانوشتن - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
می خواهم چیزی بنویسم. نمی توانم. به همین سادگی. طرحی توی ذهنم هست که پیاده بکنم. فکر که می کنم هرج و مرج و درهم برهم می شود. توی یک قالی فروشی ایستاده ام. قصد خریدن چیزی ندارم. فقط طرح ها و رنگها و نقشه ها را دوست دارم ببین
فردای روزی که شاغلام زیراب ما را پیش رئیس جدید زده بود - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
احتمالا کفش چرمی رنگ و رو رفته اش را داده بود تعمیر و کفاش چیزی به پاشنه هاش کوبیده بود که موقع راه رفتن تق و تق صدا می داد. از آخر راهرو صدای تق و تق ظریفی می آمد و نزدیکی های اتاق من که می رسید صدای پایش محکمتر و مردانه تر می شد و بع
گرگ کوچک - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
نصفه های شب که شد شروع کرده بود زوزه کشیدن. مادر بیدارم کرد. پاشو پاشو این عروست رسوامون کرد تو در و همسایه. من چشمهام رو می مالیدم و گیج به مادرم نگاه می کردم که داشت غرولند می کرد و می گفت این بچه که من باشم هر روز یک میتینگی دارد.
سه نفر و دو شب و سه روز - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
نفر اول بوته های کوچکی را از ریشه شان درآورده بود، بوته ها را مرتب کنار هم چیده و پهن کرده بود. کیسه خوابش را روی بوته ها انداخته و رفته بود داخل کیسه خوابش و گفته بود من که سردم است. نفر دوم و نفر سوم زیر نور چراغ پیشانی هاشان از درختچه ها و بوته
سینماگر - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
یک گوشه محوطه نشسته بودم و هاج و واج به دخترهای هنرهای زیبا نگاه می کردم که از سر تمرین تئاتر یا اجرای نمایش عروسکی بیرون آمده بودند و حالا با خستگی سیگاربهمن می کشیدند. برای من خیلی نامفهوم بود. به کل گیج شده بودم. فکر کردم اگر قبول بشم هم ایل نمی
فریتز - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
صبح زود بود. یک عروسی قشقایی بود. صدای یکریز جنگنامه قطع نمی شد. نوازنده ایستاده بود، انگشتهایش استادانه روی ساز می رقصیدند و دهانه گشاد سازش بالا و پایین یا به چپ و راست می رفت و ریتم نقاره ای که کنار دستش نقاره زن با جدیت می کوبید ساز او را همراهی
مي نويسم پس هستم - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:56
۱۳۹۶/۰۸/۲۴ مي نويسم پس هستم معلوم است كه دل و دماغ نوشتن ندارم. دل و دماغ هيچ كار ديگري را هم ندارم. رساله دكترايم مانده است الان چند ماه هست كه بايد شروع مي كرده ام به نوشتن. دلم و دستم به كار نمي رود. گفتم آخر كه چه. آخرين خط نوشته اي قبلي